تبليغاتX
روزنگارنامه

قلبم از دهنم داره مي ياد بيرون. دست و پاهام يخ كرده. به زور دارم نفس مي كشم. اولش فقط صداي شعار بود و دست زدن. بعد كم كم صداي تيرم شروع شد. حالام كه به چشم خودمون داريم مي بينيم. كتك مي زنن، اونم جوري كه انگار داري يه موجود خيلي كثيفو مي زني. هموطن بودنو اين چيزا به كنار، بعيد مي دونم آدم بتونه آدم ديگه اي رو كه هيچ، اصلا" موجود ديگه اي رو اينجوري بزنه. آدم؟ زن و مرد هم ديگه فرقي نداره براشون. البته اينا چي فرق داشته واسشون؟ حالم از اونجايي خيلي بد شد كه يه دخترو تنها گير آوردن و با چه طرز فجيعي گرفتنش. همينطور تصويرش جلوي چشممه. 

خدايا خودت مواظب همه اين جوونا باش. مواظب همه مردم.

از پنجره سازمان دولا شديم تا كمر. دور تا دور سازمانمون مردمن كه جمع شدنو شعار مي دن. بعد چند دقيقه موتورسواريه كه مي ريزه تو اين كوچه ها. صداي تيراندازي مي ياد. مردم فرار مي كنن. دوباره بعد چند دقيقه برمي گردن.

نوبتي مرخصي ساعتي گرفتيم كه بريم بيرون. البته 2 تايي. كه حراست به معاونت ها اعلام كرد امروز حق دادن هيچگونه مرخصي يا ماموريتي را ندارن. تازه قدغن كردن دم پنجره ها جمع بشيم. در آهنيه سازمانمونم بستن كه مردم بيچاره نتونن بيان تو. به هيچ كسم اجازه نمي دن كه بره بيرون. حراست يه سازمان معمولي چه كارا كه نمي تونه كنه.

خدايا خودت مواظب همشون باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:48  توسط خانمي  | 

همين الان جلسه توجيهي خصوصي سازي تموم شد. بسيار مستفيذ شديم. مرسي از همه آقايون.

واقعا" ممنون كه به خاطر مشكلات شخصيتون حاضريد يه عده آدمو بيكار و بي درآمد كنيد. اين عده حالا

آمار جالبي داره. قرار شده فقط از سازمان 800 نفري ما بمونه 200 نفر. ما كه خوبيم. يه سازمان ديگه از

11000 نفر بايد بمونه 1000 نفر. بعد جلسه توجيهي مي ذارن. كه توجيهت كنن اين طرح بهترين راه حل

واسه زندگي شماست. اينكه يه پولي بگيري بري بشيني خونه خيلي خوبه. كه بعد ما بتونيم فاميلاي

آقايان جديدو استخدام كنيم. بابا تعهد داريم بهشون خب. به اميدي فاميلشون اومده سر پست. ببينيد

چه وضعي درست كرديد آقايون عزيز كه يه مرد 50 ساله بايد پاشه تو جلسه اي كه صد نفر غريبه

نشستن گريه كنه كه من يک بار در زمان آقاي ك.ر.ب.ا.س.چ.ي بخاطر اين طرح و ريزش و خصوصي سازي

و اين صحبت ها زندگيم بر باد رفت. بيكار شدم، زندگيم اونقدر بد شد كه زن و بچم گذاشتن رفتن. حالا

سه، چهار ساله دوباره روي پاي خودم ايستادم... مگه نمي گيد اونا بد بودن؟ پس چرا داريد كار اونارو

انجام مي ديد؟ مگه نمي گيد همه كشورا استكبارن؟ همه چيزشون استكباره و كفر فقط خصوصي

سازي كردنشون عاليه؟ اونا آدماشونو بيرون مي كنن ولي موظفن واسشون كار درست كنن تا زمانيم كه

كار ندارن بهشون بيمه بيكاري مي دن نه مثل ما كه وقتي اسم بيرون كردنو ريزش مي ياد تن و بدن

هممون مي لرزه. نه مثل ما كه بايد يه مرد 50 ساله از ترس بيكاري و به هم خوردن زندگيش گريه كنه.

اين خيليه ها. حالا شما همه همو غمتون خصوصي سازي باشه. برداشتن يارانه ها اولين و آخرين

هدفتون باشه. نه كه همه چيمون درسته و رو اصول.

تو اين جلسه همه در مورد كار حرف مي زدن و اينكه چه ضمانت اجرايي وجود داره كه شما بعد از اينكه

خصوصي كردينمون بيرونمون نكنيد و اين حرفا، تا اينكه يكي از خانمهايي كه به معني واقعي چادري بود

(از اون مدلها كه حسابي رو مي گيرن، نه اين چادريهايي كه الان مد شده) بلند شد كه: اگه خصوصي

سازي خيلي خوبه و انقدر كه شما مي گيد به به و چه چه لطف كنيد از نماينده هاي مجلستون و وزراتون

شروع كنيد به خصوصي سازي. از اون به بعد بود كه همه جرئت پيدا كردن شروع كنن به بحث سياسي

كردن. ديگه واسه هيچ كيم مهم نبود مدير حراستمونم صدر جلسه نشسته. هر كي يه نيازي داره تو

زندگيش. حالا نيازاي بعضي ها خيلي ضروريه ماله بعضي ها اگه نشه تامينش كنه خيلي مختل كننده

هم نيست. از وقتي كه اين طرح شروع شده دارم فكر مي كنم به مرداي متاهلي كه اجاره خونه بايد بدن.

كه خوردن و خريد كردنو گشت و گذار هيچي. نمي خوريم، نمي پوشيم، نمي ريم، نمي آييم ... ولي

صاحبخونه قبول مي كنه يه ماه اجارشو نگيره. همكارم كه يك هفتس بچه دار شده، مستاجره، خانمشم

كار نمي كنه... حق داشت اون آقاهه گريه مي كرد واقعا" حق داشت. من نه راستم، نه چپم، نه بيرنگم

نه رنگيم نه ... فقط ميدونم خيلي حقا گرفته شد و رفت. همه چي برعكس شد. چي فكر مي كرديم چي

شد. اين همه آدم وقتي ريزش بشن (حالا من فقط محدوده كاري خودمو مي بينم، همه جا وضع همينه و

حتي بدتر) چه فكري براشون شده؟ فكر، چه واژه قشنگي. چه واژه غريبي.

ما كه بازم اميد داريم به خودت. هميشه اميد داريم به خودت. كم نديديم از اين بالا و پايين شدنها تو اين

پنج سال (كم نديدن از اين بالا و پايين شدنها تو اين سي سال) ولي خدايا خودت بهتر مي دوني كه هر

كي يه ظرفيتي داره. خودت آفريديمون خودت مواظبمون هستي حتما" مثل هميشه. خدايا مواظب همه

بنده هات باش. هيچيه اين جلسه، هيچيه اين حرفا و بخشنامه ها اندازه گريه اون آقا امروز

اذيتم نكرد. الان روزهاست كه كم نيست اين گريه ها. در سطح هاي مختلف. اشك واسه جوون هايي كه

رفتنو پرپر شدن. اشك واسه شكنجه ها و تحقير شدنها. اشك واسه خورده شدن حقت. حالا حتي اشك

واسه حداقل نيازها. خدايا يخورده مهربونتر نگاهمون كن. فكر مي كنم چند وقته نگاه مهربوني به

خيليهامون نداشتي.

بعدنوشت: متن بالا مال دیروز عصر بود. نشد که دیروز ارسالش کنم. اگه دیگه خبری ازم نشد...  آخه

اینجا لحظه لحظه سیستم های ما در حال کنترل شدن و ضبط شدنه. تازه تو جلسه دیروزم حرفایی زدم

که نباید می زدم. آدمیزاده دیگه یه جاهایی کم می یاره.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:16  توسط خانمي  | 

مي گه مي شه به خاطر من اين كارو كني؟ (چشماشم تنگ مي كنه، حالت التماسو اين حرفا) خواهش

ديگه، به خاطر من. تو ذهنم فكر مي كنم اونوقت اين آدم الان خاطري داره پيش من كه به خاطر اون

خاطره واسش اين كارو انجام بدم؟ هرچي فكر مي كنم هيچ خاطري يافت نمي شه. نمي دونم خودش

چرا اينجوري فكر مي كنه كه انقدر خاطر عزيزي داره پيش من. بعدش عذاب وجدان مي گيرم كه چرا

خاطري نداشت تا اون كارو انجام بدم واسش.

رئيس لپ تاپشو قرض داد به يكي از همكارا اونم كه حواس پرت همينجوري ولش كرد رو ميز و رفت.

ساعت 7:30 رئيس جان رضايت داد كه برم خونه. داشتم بند و بساطمو جمع مي كردم كه ديدم داره

صدام مي كنه با عصبانيت. باز چي شده؟ بازخواست مي كنه كه لپ تاپ چرا همينجوري ولو شده رو ميز

(حتي خاموششم نكرده بود) مي گم من از كجا بدونم مگه دست من بوده؟ يه تصميم شيطاني مي

گيريم جفتي. لپ تاپو برمي داريم قايم مي كنيم. فرداش كه مي يام اداره دوره مي افتم از بچه ها سراغ

لپ تاپ مهندسو گرفتن. دو نفر دست اندر كار اين بي احتياطي بودن. ولوله اي شد كه لپ تاپو پيدا كنن.

تازه بعد از ظهر بود كه يادشون افتاد نقشه هاي طرح تفصيلي هم تو لپ تاپ بوده. ديگه بايد تكاپو رو تو

بچه ها مي ديدي. مي رم تو اتاقش كه: مهندس به خدا گناه دارن، الانه كه از ترس سكته كنن. مي گه

بذار نيم ساعت ديگه مي گم بهشون، حالا ما ديروز ديديم برداشتيمش اگر مي موند يكي مي يومد مي

برد با اطلاعاتي كه توشه چه مي كرديم؟ كلي باهاش چونه مي زنم كه بسه ديگه تنبيه. كوتاه نمي ياد.

به فكر بچه ها مي افته كه زنگ بزنن حراست از دوربيناشون استفاده كنن، خوب اين همه مارو زير نظر

دارن واسه چيه؟ به درد همين روزا مي خوره ديگه. مي پرم تو اتاق رئيس كه بيچاره شديم الانه كه زنگ

بزنن حراست... بلاخره كوتاه اومد. همه رو كشوند تو اتاقش، يه سخنراني آنچناني، كلي هم همه متنبه

شديم و ... هي بچه ها پرسيدن خانمي تو مي دونستي نه؟ منم چي بگم خوب. لبخند زدم فقط. شب

تو راهه خونه فكر مي كنم چه كاري كرديما. آخر سر كار گذاشتن بود. امروز به رئيس اعلام كردم كه ديگه

در اين افكار شيطانيش شركت نمي فرمايم. بازم عذاب وجدان گرفتم.

من از "ترديد" خوشم اومد. از گروهي كه رفته بوديم فقط من و ليدا خوشمون اومده. نگين كه آخر فيلم

خيلي جالب مي پرسه اصلا" قضيه هملت چيه؟ بهش مي گم تو يعني داستان هملتو نمي دوني؟ مي

خنده. محمدم كلي تشكر مي كنه واسه فيلمي كه دعوتش كردم (البته منظورش مسخره كردن بود فكر

كنم) خوب چي كار كنم خودم كه خوشم اومد. به نسبت اين فيلم هاي مزخرفي كه اين چند وقته ديدم و

نديدم كه بهتر بوده.

تو سه روز تعطيلي 4 تا كتاب خوندم. برادري مي گه كنترات گرفتي ديگه؟ دو تاش خيلي بيخود بود. ولي

"چهار چهارشنبه و كلاه گيس" بهاره رهنما بد نبود. "اين مردم نازنين" رضا كيانيان نازنينم كه عالي بود.

يك نفس با دوست بودن هم نفس
آرزوي عاشقان اين است و بس
واحه هاي دور دست دل كجاست
تا بياساييم در خود يك نفس؟
واحه هايي گم كه آن جا كس نيافت
ردپايي از نگاه هيچ كس
خسته ام از دست دل هايي چنين
پيش پا افتاده تر از خار و خس
ارتفاع بالها: سطح هوا
فرصت پروازها: سقف قفس
خسته از دل، خسته از اين دست دل،
اي خوشا دلهاي دور از دسترس!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:36  توسط خانمي  | 

ديدي يه وقتايي يه عالمه تو ذهنت حرف داري واسه گفتن ولي تا مي ياي بنويسي همش مي پره از

 ذهنت حكايت الان منه. چه وقتي كه مي خوام تو وبلاگ بنويسم چه شبا تو دفتر خاطراتم. وبلاگو كه

 نمي نويسم ولي تو دفتر خاطراتم كه مي نويسم بعد چند شب كه برمي گردم به قبل خودم مي مونم

 كه اينا چيه نوشتم بي سر و ته. نه كه هميشه نوشته هام كاملا" سر و ته داشته از اون لحاظ مي گم.

 درنتيجه واسه اينكه نوشتن يادم نره، اندر احوالات سازمان جديد چند خطي مي نويسيم.

يعني از صبح كه مي يام اداره تا آخر وقت كه مي خوام برم مثل تراكتور كار مي كنم، البته بلانسبت

 تراكتور. عصرا هم كه رئيس جون خيلي بهم لطف كنه تا 6 نگهم مي داره. اغلب شبام كه 7 ولي آخرين

 تواني كه به كار برده تا 8:30 هم نگهم داشته. مي گم من اسمم مجرده كار دارم زندگي دارم بايد برم

 غذا درست كنم مي خنده بهم. برادري هم كه به سلامتي و ميمنتو فرخندگي خدمت مقدس سربازي رو

 تموم فرمودن ديگه نمي شه غذا پختن و اينجور چيزا رو بيخيال شد چون منزل تشريف دارن و به جاي

 اسلام و مسلمين در خدمت بنده هستند. مي رسم خونه 8 و 9 شبه. يه چيزايي سر هم مي كنم مي

 ريزم تو قابلمه (اين اصطلاحيه كه برادر براي غذاهاي جديد الپختم به كار مي بره) تا درست شد مي يارم

 به زورم شده برادري بايد بخوره چون من مي خوام بخوابم وقت ندارم بعد اين كارو كنم. اگرم زياد غر بزنه

 مي گم به من چه پس من مي خوابم خودت بايد غذا بكشي بخوري (مي دونم خيلي تنبله ولي چيكار

كنم، خدمت مقدس بدترشم كرد) كارام كه تموم ميشه خوابمم مي پره. به همين سادگي به همين

خوشمزگي. ديروز كلي با رئيس چونه زدم كه انقدر عصرا منو نگه نداره از همه كارام افتادم. مي پرسه

كدوم از فيلم هاي در حال اكران رو رفتم؟ تو دلم مي گم چه ربطي داره آخه. منم جواب مي دم. مي گه

خوب همرو رفتي ديگه. مي گم واحد سنجش اينكه خانمي به كاراش مي رسه يا نه فقط رفتن به

سينماس؟ مي خنده مي گه سينما كه مي ري، كنسرت كه مي ري، ورزش كه مي ري ... ديگه مي

خواي چي كار كني كه نمي رسي؟ تو دلم كلي به خودم فحش مي دم كه صداقت داشتم. رئيس جان

عمرا" اگه از دهن من حرف راست بشنوي.

آخر هفته خاله ها مي رن شمال يا بانه. حالا كي همرو راهي كرد؟ خانمي. ولي خودش نمي ره كه.

دنبال بهانه مي گردم به شدت. نه كه خودم مي دونم مي خوام بهانه بيارمو دروغ، هرچي به ذهنم مي

رسه فكر مي كنم لو مي ره زيادي تابلو كه دروغه. از همفكري برادريم نمي تونم استفاده كنم چون مي

خواد بره خودش و دستور اكيد هم داده كه توام بايد بياي. اگه فكري به ذهنتون رسيد كه خيلي تابلو به

نظر نمي رسيد حتما" خريداريم.

تو سازمان جديد با آسانسوراش برنامه اي دارم ديدني. من كلا" از بچگي از آسانسور مي ترسيدم بدجور

همش فكر مي كنم مي خواد بمونه تو طبقات بعد اكسيژن تموم شه و بعدم ما خفه شيم. (چه تخيل

قوي دارم من) مي ترسما رسما". ما طبقه سوم سازمانيم. ولي اصولا" اينا بلد نيستن كه طبقاتو درست

حساب كنن. 12 تا پله مي خوره تا مي رسيم تازه طبقه همكف بعد از طبقه همكف طبقات شروع مي

شه كه فاصله هر طبقه 20 تا پلس. من نمي دونم اونوقت چرا اين فاصله پله هاش انقدر غير استاندارده.

واسه اينكه برسيم به طبقه سوم 72 تا پله بايد طي بنماييم. كه خانمي صبح ها كمو بيش ولي عصرا

كاملا" اين كارو انجام مي ده. با خودم فكر مي كنم عصرا سازمان خلوته اگه بمونم ديگه كسيم نيست

نجاتم بده كه. متاسفانه از روزيم كه ما اومديم يكي از كابيناشون 4، 5 باري تو طبقات مونده. وقتي اينو

مي شنوم بايد رنگ صورتمو ديد به قول ليدا ديدني مي شم. آدم به اين جون دوستي خودمم نديده

بودم.

سازمانه با اينكه 680 نفر پرسنل داره ولي انقدر ساكته كه نگو. شلوغشون واحد خود ماست. 47، 48

نفريم تو يه طبقه. البته كم كم دارن به مرزهاي طبقمون تجاوز مي كنن. هر هفته شنبه كه مي يايم مي

بينيم يه قست از سالنامونو تيغه كشيدن پرسنل واحدهاي ديگرو آوردن اونجا. انقدرم سريع اين كارو انجام

مي دن كه مهلت هيچ دفاعي نداري. فكر مي كنيم از بس شلوغ كرديم گفتن 4 تا غريبه بذاريم اينجا

شايد ساكت شن. ولي اشتباه كردن ما داريم كم كم اونارم خراب مي كنيم. جالبه كه تو هر طبقه بالاي

10 تا دوربين واسه كنترل كارمندان محترم نصب شده. ولي ما درست نشديم كه. همچنان همكاران عزيز

كنسرت اجرا مي كنن، تازه خوشحالن مي گن رو آنتنيما چقدر خوبه كه تماشاچي هم داريم. تلفنامونم

كه كنترل مي شه. آخر هر مكالمه هم يه خسته نباشيد به برادرا مي گيم كه لطف كردن حرفامونو گوش

دادن. امروز فرداس كه حراست يكي يكي صدامون كنه واسه ارشاد شدن شايدم تعديل شدن. دستشون

درد نكنه ما كه ممنونيم از اين همه خدمت.

من از صبح تا عصر كار مي كنم ليدام لطف مي كنه دقيقه اي يك بار يه خبر جديد از مزاياي اين سازمان

بهم مي ده. طي آخرين تماس ايشون متوجه شدن كه بنده بايد حق سرپرستي بگيرم. سفارش شديد

فرمودن كه به رئيس جان بگو يه وقت نخوره حقتو. يعني كشته منو انقدر كه دنبال پول و مادياته. منم كه

خوب اصلا" تو اين خطا نيستم كه. ماديات چيه عزيزم؟ فقط نمي دونم چرا چند روز پيش برادري بهم گفت

خانمي جديدا" يجوري شدي ولت كنن دنبال خر مرده مي گردي نعلش كني جاي اسب بفروشي. بعد

منم كه آي كيو. مي پرسم يعني چي؟ مي گه خيلي دنبال پول و اين حرفايي هرچي بهت مي گم مي

گي چنده؟ دنبال قيمتي فقط. جمع مي كني كه چي بشه؟ نمي دونم چرا اصلا" بهم برنخورد، تازه انقدر

خنديدم كه پخش زمين شدم.

خوبه باز نوشتنم نمي يومد. اگه حرفي داشتم بزنم چي.

با گريه هاي يكريز
يكريز
مثل ثانيه هاي گريز
با روزهاي ريخته
در پاي باد
با هفته هاي رفته
با فصل هاي سوخته
با سال هاي سخت
رفتيم و
سوختيم و
فرو ريختيم
با اعتماد خاطره اي در ياد
اما
ان اتفاق ساده نيفتاد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:48  توسط خانمي  | 

با خاله که حرف می زنم می گه حالا برو ببینش ضرر نداره که. فکر می کنم ضرر داره یا بی ضرره؟ اصلا"

حالو حوصله حاضر شدنو رفتن سر قرارو این حرفای مسخره معیارتون واسه ازدواج چیرو ندارم. می رم به

خاطر بی ضرری. درحد خوردن یه نسکافه. سه نفری. ۱۰ ماه ازم کوچیکتره. من می گم شما مشکلی

نداری که همسرت ازت بزرگتر باشه؟ می گه من دلم نمی خواد طرفم بچه باشه. رک حرف می زنم.

معذرت خواهی می کنم از اینکه اگه اینطوره خوب شما واسه من می شی بچه. لیدا چشم غره میره.

بهش برمی خوره. می گه شما دخترا همتون همینید. همسن هم که باشید، بزرگتر از آدمم که باشید

بازم از خودراضی هستید. میزو حساب می کنه می ره. بی ادب. هاج و واج به لیدا نگاه می کنم می گم

الان باید من به این چی بگم؟ می گه بیخیال زیادی از خود متشکر بود می خواست که رو هوا قبول کنی

ندیدی چقدر از خودش تعریف کرد. تو تاکسی همش فکر می کنم فقط اون حق داشت که طرفش بچه

نباشه من این حقو نداشتم؟ فکر می کنم هیچ وقت نباید سر این قرارای مسخره برم واسه آشنایی مثلا"

برای ازدواج حتی اگه بی ضرر هم باشه. البته خیلی هم بی ضرر به نظر نمی یومد این ملاقات.

تو ترافیک موندیم مثل هر روز. دیگه کلافه شدم از دود و بوق. لیدا می خواد به ترافیک فکر نکنه بی وقفه

حرف می زنه. می گه هفته دیگه بریم بانه، شمالم بد نیستا. اخ خانمی چقدر دلم می خواد چینو ببینم

حتما" باید بریم... نگاش می کنم می پرسم همه جارو امسال می خواد بره؟ اولش نگام می کنه و جدی

می گه سعی می کنیم دیگه اگه مرخصی بهمون بدن. بعد چند دقیقه تازه می فهمه مسخرش کردم.

بشگونی می گیره که صدامو تو تاکسی درمیاره.

از اول تا آخر چشم غره رفتم بهش. دقیقه ای یک بار می پرسم: اونوقت کی گفته بود بهت دوخواهر

قشنگه؟ غش می کنه از خنده از حرص خوردن های من. با حرص می گم نخند حالا مردم فکر می کنن

توام مثل اونا از این مزخرف خندت گرفته. ردیف پشتیامون که ریسه رفتن دیگه. دو سه بار برمی گردم با

حرص نگاشون می کنم. لیدا باز غش می کنه از خنده که وای خانمی قیافت انقدر تماشایی شده از

حرص داری منفجر می شی. با خونسردی می گم بخند می ریم از اینجا بیرون که، نگفتی کی پیشنهاد

داد برید دوخواهر خیلیییییییییی قشنگه. باز هر هر می خنده. آخرم من نفهیمدم کی باعث شد اون دو

ساعت عذاب آور بر من بگذره.

باری من و تو بی گناهیم

او نیز تقصیری ندارد

پس بی گمان این کار

کار چهارم شخص مجهول است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:27  توسط خانمي  | 

-    دوره لج لجيم بود. لج با همه چي. چه دوست داشتني چه معمولي، چه بي هيچ علاقه اي. با

 برادري، بابا، دوستام، همكارارم، كار، فيلم، كتاب، سينما، پياده روي، نوشتن، ورزش، وبلاگ، خنديدن،

 شنيدن، مهربون بودن و ... بيشتر از همه با خودم. تموم شد دورش. نمي دونم چه نتيجه اي داشت.

 مي دونم فرق كردم. دارم چندگانگيه شخصيت پيدا مي كنم. وقت مشاور مي گيرم، روزش كه مي رسه

 كنسل مي كنم، بارها. فكر مي كنم چي بگم؟ چي بشنوم؟

-    مثل 3 سال گذشته با هم احياء گرفتيم. كتابو كه باز مي كنم عكسته و سايه مهربانيه مادرم، دستان

 گشاده اش به رحمت، آغوش بازش به لطف و صفا و چشمان روشنش به اميد و آرزو بسته شد و

 گذشت. من ماندم و جاي خالي او، دعاي او و چشمان گريانم ... از اشك و بوسه هام عكست خراب

 شده. با هم احيا مي گيريم و تموم مي شه. ولي چرا امسال اينجوريم، چي مي خوام؟ چرا خودمم

 نمي دونم چمه؟ چي مي خوام كه انقدر بي قرارم؟ چقدر فكر كردم كه چي مي خوام، كه يادم نره

 همشونو بگم ولي فقط آرامش خواستم و آرامش و آرامش.

-    چهارشنبه قبل از روز قدس تو كوچمون، دو تا دختر 14، 15 ساله يه برگه مي دن دستم. سفيد و

سياه و سبز: 28 شهريور 88 عظيم ترين راهپيمايي جنبش ... چقدر بدبين شدي خانمي. فكر مي كنم

 كه چي؟ باز مردم برنو كشته بشنو دستگير بشنو بعدم اعترافات مسخره و ... بدبين يا خوشبين حتي

 به بهاي گرفتن حقم، دلم نمي خواد ديگه خوني ريخته بشه يا زنداني به تعداد افراد گذشته اضافه بشه

 كه باشه شكنجه و اعترافات غير قابل باور. تو اين مسئله كلي با بابا بحث مي كنيم شايد هم عقيده

 شيم، ولي من باز فكر مي كنم كه بابا زيادي اميدواره.

-    تو بارون هاي اين چند وقته، تو اون بوي نم ديوارهاي بارون خورده، دلم چقدر يه پياده روي دو نفره

 مي خواد. كلا" وقتي يه چيزي رو تجربه نكرده باشي ديگر خلاش برات معنا نداره ولي...

-    محل كارم عوض شد. بچه ها مي گن بايد خيلي خوشحال باشم كه محل جديد، حدود 10 دقيقه با 3

 تا سينما فاصله داره. كلي هم كتاب فروشي نزديك اداره هست. خوشحالم؟ هر روز تو راه خونه، مثل

 هل زده ها دو، سه تا كتاب مي خرم. بي هيچ انتخابي از قبل، هر چي كه دستم بياد. كنار تختم كلي

 كتاب روي هم چيده شده كه هر چند شب يكيشون تموم مي شه و مي ره تو كتابخونه.

-    قطحي پيدا كردن سيزن 5 لاست اومده. حتي به كسي كه شايد فقط حدود 5 دقيقه باهاش آشنايي

 داشتم هم رو انداختم. همه يا قرض دادن به كسي يا ديدن و پس دادن به صاحبش. جالبه مغازه اي هم

 كه سراغ داشتيم مي گه نداره سيزن 5 رو. نتيجه اين شده كه من تند تند تا آخر سيزن 4 رو ديدم و حالا

 موندم همينجوري.

-    اين هفته موضوع يك فيلم يك تجربه آژانس شيشه اي بود. ياد تو صف وايستادن حدود 2 ساعته

 خانوادگي مي افتم. كه آخرشم رديف هاي آخر بالكن سينما سروش نصيبمون شد. كه چقدر گريه كرديم

 با مامان. واسه تجديد خاطره مي ذارم يه بار ديگه كه ببينمش. كاش يه آژانس شيشه اي واسه اين روزا

 ساخته مي شد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:54  توسط خانمي  | 

حس هیچ کاری ندارم حتی نوشتن. می دونمو نمی دونم چرا.

از بی حوصلگی و واسه فرار از فکر کردن شروع می کنم به دیدن سریال "لاست". می خوره تو ذوقم که تو این سریالم یه اسم که شنیدنش واست شده عذاب و ازش فرار می کنی باید روی یکی از شخصیت های اصلیش باشه. می خندم. از اون خنده ها که از گریه غم انگیزتره. ولی با همه عذاب شنیدن اون اسم و یادآوری خیلی چیزا می بینمش. حالا دیگه اسمه واسم عادی شده.

شاید یه روز یه جایی یه کسی...

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد

چشمهای من به جای دست های تو!

من به دست تو

                     آب می دهم

تو به چشم من

                آبرو بده!

 من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم 

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:29  توسط خانمي  | 

عید همگی مبارک.

شده تا حالا انقد خوابتون بیاد که (گلاب به روتون، ببخشیدا) از زور خوابو گیج بودن حالت تهوع داشته

باشید؟ من الان اینجوریم. یعنی صبح خیلی بدتر بودم. حاضر بودم هر اتفاقی بیافته فقط من یک ساعتی

بیشتر بخوابم از شانس ما مدیر عامل محترم هم مرحمت فرموده به جای اینکه مثل هر روز ساعت ۹

تشریف فرما شوند تشریفشونو ساعت ۷:۵۰ آوردند و از بدو ورود کار ریختند بر روی سر بنده به صورت زیاد

و فراوان. جالب اینکه یکی از کارهای امروز تماس با شهرداری های شهرهای بزرگ ایران برای هماهنگی

های یه کار گروه بود که ما متولی انجامش هستیم، بعد من با صدای خواب آلود باید این کارو انجام می

دادم. از همین جا از همکارانی که در شهرداری های اصفهان، کرمان و مشهد امروز از صدای خواب آلود

بنده کلافه شدندو نمی فهمیدن من چی می گمو می خواستن فحشم بدن ولی روشون نشد معذرت

می خوام. تشریف آوردید تهران جبران می کنم.

آخیش یادش بخیر که می خواستم این هفته همش بخوابم. چهارشنبه که حدود ساعت ۲ بود تازه

تصمیم گرفتم که بخوابم دیدم دیگه کاری واسه انجام نیست گفتم بدم نیست تو این ساعت شب سرمو

بذارم رو بالش شاید چند ساعتی خواب ما را فرا بگیرد. صبح ساعت ۷:۳۰ بلند شدم، هر ترفندی که

وجود داشت به کار بستم دیدم نخیر انگار نه انگار گفتیم پاشیم بهتره دیگه. شبشم که خوب شب عیده

آدم که زود نمی خوابه تازه ساعت ۱ مشغول صحبت با بابا شدیم حدود ساعت ۳ بود که خوابیدم. جمعه

هم که خوب کار داشتم باید به تعداد وعده های غذایی که حضور نداشتم غذا تهیه می فرمودم ساعت ۹

پاشدم. خونه رو تمیز کردم، سه نوع غذا درست کردم، سریع حاضر شدم با خاله رفتیم

سینما فیلم دلخون. افتضاح بود بسیار. پسر عموم گفت نرو این فیلمو (یه کاره ای این فیلمه پسر

عموم) ولی اصولا" من خیلی حرف گوش کن نیستم. بعدم که بدو بدو رفتم خونه ندا. حالا باید اینو بگم

که طی شور و مشورت دو نفره ای که بین ندا و صدف انجام گردیده به این نتیجه رسیدند (چون من هیچ

نظری نداشتم، هر نظری که از من خواستن می گفتم من نظری ندارم هرجا بخواین برین من هستم) که

برج میلاد شلوغه کی حال داره تا اونجا بره (با لهجه این دختر لوسا بخونید) بریم دربند. بعد باز نتیجه

گرفتن که دربندم شلوغه بریم بوستان گفتگو رستوران اداره خودمون شام بخوریم بعد بریم خونه ندا

بخوابیم. نمی دونم چطوری به این نتیجه رسیدن که اونجام شلوغه، در آخر به این نتیجه رسیدن که بریم

خونه ندا زنگ بزنیم غذا بیارن بخوریم سپس بخوابیم. چه برنامه پرباری. حالا اینارو خانمی کی متوجه

شد؟ بعد از ظهر جمعه از پشت تلفن بوسیله ندا و صدف (فکر نکنین مبایلامون از این سیستم کنفرانسا

داره ها که می تونیم ۳ نفری با هم حرف بزنیم، نه). لطف می کردن اول ندا زنگ می زد حدود ۳ دقیقه

تعریف می کرد قطع می کرد صدف زنگ می زد. حدود ۶ یا ۷ باری زنگ زدن تا بلاخره من کامل از موضوع

سر درآوردم که باید برم خونه ندا. از ساعت ۶ به بعدم که بی امان این مبایل زنگ می خورد که: خانمی

پس کجایی بیا دیگه حوصلمون سر رفت. می پرسیدم صدف اومده ندا جان؟ ندا: نه می یاد حالا تو بیا

منو شارینا حوصلمون سر رفته. بلاخره ۷:۴۰ بود که رسیدم آنجا و تا ساعت ۱۲:۱۵ شب در انتظار صدف

جان چشم به در دوخته بودم تا بیاد. شامم سوسیس سرخ کردم. جالبترین نقطه برنامه این بود که

شارینا سوسیس و کالباس و خیار شور که می خوره هایپر (بیش فعال خودمون) می شه. فکر نکنین از

این بیش فعال الکیاها. یعنی سفره رو که جمع کردیم و ظرفارو جا به جا کردم برگشتم تو اتاق دیدم یه فنر

می پره بالا می پره پایین. نگاه می کنم به ندا که ندا این چرا اینجوری می کنه؟ می بینم غش کرده از

خنده جوری که گفتم خفه شد. بعد از سه چهار دقیقه که از خنده نمی تونست نفس بکشه، منم هی

مثل یه نوار ضبط شده می گم: ندا چی شدی؟ (کار دیگه ای بلد نیستم که، بگو اگه دور از جون خفه

شده بود باید صافو مودب می شست به تو می گفت خانمی خفه شدم تا تو می فهمیدی نه؟) غش

کردنش تموم شد با حالت خنده که با بدبختی باید بفهمی چی داره می گه: خانمی باید قیافه خودتو

می دیدی که چه جوری به شارینا زل زده بودی که این چرا اینجوری می کنه. بچم کالباس و سوسیس که

می خوره هایپر می شه. گفتم: آهان، اونوقت این الان هایپره مثلا"؟ تازه بعد پنج دقیقه ندا انگار یه

کشفی در حد کشف انیشتن کرده با جیغ می گه: خانمی، راستی نمی دونی خیارشور چه تاثیری روش

داره. مثل بمب می مونه واسش. یه کم خودمو جمع و جور کردم دیدم اوضاع خیلی حالت عادی نداره یه

لبخند ملیح زدم به دوستم که می شه آژانس بگیری من برم؟ که شارینا دستور فرمود نخیر من تازه می

خوام با تو برم تو اوقاتم (همون اطاق خودمون) بازی کنم. با یه بچه "هایپر" که سوسیس و کالباس خورده

تازه خیارشور نمی دونی چه تاثیری روش داره. خدایا خودم می دونم خیلی بنده خوبی نبودم برات ولی

خداییش این رسمش نبود. بعد از اینکه حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه شارینا بی وقفه مثل فنر پرید بالا پرید پایین

(کور شم اگه حتی یک دقیقشو اغراق کرده باشم) نشست کنار من که بازی کنیم. کارهایی به سر من

درآورد که تفنگ آبپاش برام شده بود آرزو. ندام می خندید. صدفم هی اس ام اس می داد که من الان

می یام، یک ربع دیگه می یام. آخرش دیدم نه نمی شه اینجوری. الان از دست این مادر و دختر در انفوان (عنفوان؟) جوانی در حالی که برج میلاد رو هم هیچ وقت تو زندگیم ندیدم به رحمت خدا می رم. یه بازی

جدید اختراع کردم به نام چسب بازی. روش بازی به این صورت که از این چسب پهنا باید بزنیم رو

دهنمون و هرکی که اول حرف بزنه سوخته و دیگه باهاش بازی نمی کنیم. به این صورت بود که من حدود

یک ساعتی از سوال پرسیدنای شارینا و خندیدن های ندا نفس راحت کشیدم. صدفم ساعت ۱۲:۱۵

اومدو شارینام بعد از بوسیدن خاله سبد (به صدف می گه سبد) خوابید (الهی خانمی، خودم دلم برات

سوخت). تا ساعت ۳:۲۴ دقیقه هم بیدار بودیم و صحبت کردیم. منم به میزان بسیار زیاد غر زدم که

صدف خانم تو که می خواستی بری مهمونی نصف شب بیای میذاشتی ما بریم جشن برج میلاد، همینه

دیگه یه جام که مارو دعوت می کنن خودمون ناز می کنیم نمی ریم... تازه ندا برگشته می گه: باز تو که

خوش به حالت خانمی یه سینما رفتی منو بگو که همش خونه بودم. البته روم نشد بهش بگم نداجون

تو با این بچت هرجا بری ظرف سه ثانیه بیرونت می کنن حتما". صبحم پس از کلی تشکرات زیاد دوستم

فرمودن: که وای خانمی کاش تو هیمشه پیش من بودی انقدر که می خندم از دستت واقعا" هیچ غمی

احساس نمی کنم. آخی چقدر جالب واقعا". به یه دردی خوردم بلاخره.

دیشب ندا تو اوج سردرد که واسه اینکه دوستام ناراحت نشن به روی خودم نیاوردم، تو اوج دلگرفتگی و

بی قراری، می گه: خانمی حیف اون همه نذرایی که کردی واسه کارش، حالا همرو انجام دادی؟ خیلی

خودمو نگه داشتم که نزنم زیر گریه. می گم: همشو آره فقط موند مشهد رفتنش. صدف با ندا دعوا می

کنه که چرا یادم می یاره. مگه من چیزی یادم رفته که حالا کسی بخواد یادم بیاره. چرا یه روز خوب خوب

می شم یه روز بی قرارو کلافه؟ خدایا این هر شب خواب دیدنا دیگه چیه؟ دوباره این همه اشک از کجا

پیداشون شد؟ من دلم می خواد بخوابم بیدار شم ببینم ۱۷ مرداد سال ۱۳۸۶. می خوام هیچ وقت ۲۴

مرداد ۱۳۸۶ نیاد تو زندگیم. تمام فکرمو مشغول می کنم که فکر نکنم سالگردمون نزدیکه. ولی چرا حالم

اینجوریه؟ خدایا نمی خوام. حتی فکرشم دیگه نمی خوام. فکرشم ازم بگیر هرجور که خودت می دونی.

دلم برای تمام کارای خوبی که کردم تو این رابطه می سوزه. برای اون همه نذرو نیازا که بعد از خوب

شدن مامان واسه هیچ چیز دیگه ای انقدر بهت التماس نکردمو ازت نخواستمم می سوزه. برای خیلی

چیزا دلم می سوزه. نمی خوام یه روز دلم واسه این همه اشکم بسوزه.

می شه لطفا" این مایع دستشویی اداره رو عوض کنید. ببخشیدا. ولی از سیم ظرفشویی هم بدتر می

کنه دست آدمو. کرمم که تموم شده. اگه عوض نمی کنید پس لطفا" یه قوطی کرم مای (رنگ سبزشو

لطفا") برای من بخرید. بازم ببخشیدا.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:5  توسط خانمي  | 

آخ جون که امروز چهارشنبه است. فردا و پس فردا می خوابم فقط (هر هفته اینو می گی و انجامش نمی

دی خودت خسته نشدی؟ نه نشدم)

دوشنبه از اداره رفتم خونه ندا. شوهرش رفته ماموریت. ندا و دخملشم تنها بودن. از همون اولی که

شوهرش رفت مسافرت ازم قول گرفت که دو شب برم خونشون بخوابم که تنها نباشن. منم یه شبشو

رفتم حالا تا شب دوم. شارینا ۲ سال و ۱۰ ماهشه. بد نبود خوش گذشت. کلی با تفنگ آبپاش خیسم

کرد. عصر تا رسیدیم ندا واسش شیر و کیک آورد بعد چون کلا" خوب غذا نمی خوره شرط کرد که اگه تمام

شیر و کیکشو بخوره اجازه می ده که منو با تفنگ آبپاش خیس کنه!!!! شارینام همه عصرونشو خوردو تا

آخر شب ۳ بار کامل آب تفنگشو رو من خالی کردو ندام خندید (البته ندا اخلاقشه، خوش خندس. پاش

شکسته بود نمی تونست از پله های اداره بیاد بالا (هنوز آسانسور اداره راه نیافتاده بود) می شست رو

پله های طبقه همکف هر هر می خندید) خنده دارترش هم اینه که من عینکیم، شارینا از اینکه عینکمو

خیس کنه بیشتر خوشش می یومد. بعد با لوازم آرایش اسباب بازیش (که جنسش پلاستیک بود)

آرایشم کرد که وقتی داشت مثلا" رژلب واسم می زد لبم خراش برداشت و مقدار ناچیزی خون هم اومد.

ندا معتقده که من اخلاقم واسه بچه داری خوبه (بیخود کردم حوصله خودمو ندارم چه برسه به اینکه یه

بچه بخواد یه سوالو حدود ۵۰ بار ازم بپرسه منم کامل جواب بدم باز حدود ۵ الی ۷ ثانیه بعد بگه خاله این

چیه؟) چون انقدر حوصله داری که هم شام شارینا رو دادی هم بهش میوه دادی (ولی خوب خودم که

سوء هاضمه گرفتم که) هم تونستی از پسش برآیو موهاشو شونه کنی (نیت کردم واسه از دست دادن

همین مقدار اعصابم برم مربی مهد کودک بشم اونم کلاس ۲ تا ۴ ساله ها) خلاصه که هیچ روزی اندازه

اون روز حرف نزده بودم. اونم به صورت تکرار چند جمله محدود برای n بار که میل می کنه به مثبت

بینهایت.

اینا که شوخی بود ولی واقعا" من عاشق بچم. بچه ۶ ماهه تا یک ساله هر جنسی که باشه که

خوردنیه. بچه ۲ تا ۴ ساله هم دختر باشه که موهاشو شونه کنی و ببافیو لباسای خوشگل خوشگل

تنش کنی ببریش پارک. (راحته ها بچه داری، افتادم تو فکر قبول سرپرستی چند تا بچه)

دیشبم ندا زنگ زد خونه که: خانمی جات خیلی خالیه کاش امشبم می یومدیا. قرار شد ساسان که از

ماموریت برگشت من یه صحبت مفصل داشته باشم باهاش که از این به بعد حق ماموریتاشو باید باهام

نصف کنه. تقصیر من چیه خوب؟ زندگی خرج داره دیگه.

پدرجان تازه دیشب اطلاع یافتند که بنده ارتقاء شغلی پیدا کردم. کلی خوشحال شد. الهی قربونش برم

که انقدر با احساسه. یه ذوقی کرده بود. منم که یخچال (اینجوری نبودم به خدا تو خانواده احساساتی ما

من مقام اول داشتم) همیجوری نگاش می کردم. پرسید: خوشحال نشدی؟ لبامو اون مدلی کردم که ...

یعنی چه فایده داره، کاره دیگه. بعدم بابایی کلی از مزیت های این جای جدید گفت که اولیش اینه که

دوباره انقدر کارم زیاد شده که نمی تونم فکر و خیالای الکی کنم. بعدم گفت بشو خانمی سابق، من

خانمی خودمو می خوام که با کوچکترین چیزا خوشحال می شدو روحیش همیشه مثال زدنی بودو ...

(خیلی خودشو نگه داشت که فقط دو سه قطره اشک ریخت) گفتم: خوبم بابا مطمئن باش بهترم می

شم. جواب داد: که می خوام واقعا" خوب باشی نه بخاطر دل ما فیلم بازی کنی. به قول لیدا، قول

پیشاهنگی می دم بابایی که خوب خوب شم. همون خانمی خودت.

خدمتتون عرض کنم که مسافرت ما بهم خورد. فکر نکنید خیلی خوشحالمو عین خیالم نیست. اصلا"

اینطور نیست. دارم آتیش می گیرم. چرا که من مسافرت با خانواده های خاله جانهامو نرفتم که با

دوستان برم مسافرت (دلم مسافرت دوستانه می خواد نه فامیلانه) بعد از این گروه ۱۱ نفره یک نفر در

کمال خونسردی برنامه را به هم زد. یعنی گفت من نمی یام شما برید درصورتی که خودش هم می دونه

که با نیومدن اون برنامه به هم می خوره. نمی تونم توضیح بدم که چرا بهم می خوره واسه خاطر نیومدن

یک نفر چون خودمم درست نمی دونم علتشو (به قول برادری که همیشه می خواد نژاد پرستانه رفتار

کنه، از این لوس بازیهای دخترونس که تو نیای مام نمی ریم. از ما یاد بگیرید از یه گروه ۱۰ نفره اگه ۸

نفرم نیاد دوتایی می ریم ولی شما یکی نمی یاد ۱۰ نفر دیگم نمی رید) راست می گه ها. ولی خوب

من چی کار کنم از دست این دوستان؟ حیف از اون همه فعالیتی که کردم. حالا لیدا می گه بیا دو تایی

بریم کیش. (یه سال تو مرداد منو برد کیش دید چه حالی شدما باز می گه بریم) می گم خوب عزیزم

همین جا منو بکش چرا بریم تا کیش؟ راهو پول قرض داریم مگه؟ بهش اولتیماتوم دادم که تا آخر شهریور

(مهرم شد اشکال نداره) منو باید ببره مسافرت. اینجوری که بهش می گم. چپ چپ نگام می کنه (می

فهمم منظورش اینه که به من چه چرا به من می گی؟) قبل اینکه بخواد چیزی بگه می گم: اصلا" فکر

نمی کنی من دچار بحران احساسی (عشقولانه) شدم باید روحیمو عوض کنی خوب. اینم وظیفه کیه؟

تو دیگه عزیزم. بعدم بوسش می کنم اونم قبول می کنه که ببرتم مسافرت. آخرشم می دونم که خودم

باید باز برنامه ریزی کنم لیدا خانمو ببرم مسافرت.

چه کسی حاضره بیاد با من بریم تئاتر؟ هیچ کی با من نمی یاد. پدرجان که برنامه ریزی شده انگار فقط

واسه کار (هفته ای یک بار هم بهم قول می ده که بشه بهترین بابای دنیا) برادری هم که من موندم خدا

ما دو تا رو چرا اینطوری آفریده هرچی که مورد علاقه من از نظر اون مسخرس (البته به قول خودش قرطی

بازیه) هرچیم که اون خوشش می یاد به نظر من اعصاب خورد کنه. لیدا هم که اعتقاد پیدا کرده مغزش

نمی کشه موضوعات سنگین را. بقیه هم فقط تئاتر خنده دار می یان. جالبه پدرو پسر خودشون نمی

یان نمی ذارنم تنهایی برم.

الان طی یک تلفن از سوی ندا دعوت شدم به جشن نیمه شعبان. جمعه شب تو برج میلاد واسه

کارمندای شهرداریه. (چون ظرفیت محدوده ۱۰ تا کارت واسه اداره ما دادن) البته ندا به شرطی منو صدفو

با خودش می بره که شب بریم خونشون بخوابیم. (می ارزه برم برج میلادو ببینم دربرابرش شبی دیگر را

با شارینا بگذرانم آیا؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:20  توسط خانمي  | 

به نظر من بدترین اخلاق اینه که تو دلت بخواد هر چیزی که فکر تو رو مشغول کرده فکر دیگران رو هم

مشغول کرده باشه و... امروز صبح سر صبحونه خوردن حرف جلسه دادگاه دیروز و اتفاقاتی که قراره بیافته

شد. من و یکی دیگه از بچه ها ساکت بودیم. من فکر می کنم وقتی که خیلی در مورد یه موضوعی

اطلاعات ندارم لازم نیست اظهار نظرهای کارشناسانه ای ارائه بدم فقط شنونده بودنم بد نیست یا دلیل

این نیست که تو از این وضع راضی و خیلی اوضاع از نظر تو روبه راهه. بعد چون ساکتی می شنوی که:

آره دیگه واسه شما که مهم نیست انگار نه انگار این همه آدمو گرفتنو بردنو ... اولش چیزی نگفتم فقط

نگاه کردم ولی وقتی دیدم داره دیگه خیلی شلوغش می کنه گفتم: خوبه که بیشتر حرف شما سر

نبودن آزادی و این حرفاس، اگه واقعا" دنبال به دست آوردن آزادی هستیم باید اونو تو حداقلترین سطح

رعایتش کنیم اینکه من آزادم یه نظری داشته باشم همونطور که تو آزادی تو نظراتت پس اگه من با نظر تو

هم صدا نمی شمو چیزی نمی گم و تو هم نمی دونی که من باهات موافقم یا مخالف فقط به خاطر

سکوتم اجازه زدن هر حرفیو به خودت نده، این با قبول آزادی که انقدر ازش دم می زنی خیلی فرق داره.

تو شب زنده داری های دیشب که از نبردن خوابم کلافه شده بودم رفتم سراغ کتابایی که پارسال خریدمو

هنوز تو کتابخونه دست نخورده بودن. "نمی دانم ها" ی حسین پناهی (روحش همیشه شاد) خوندم، با

نصف "سلام خانم رنگین کمان" یغما گلروئی. جالب بود واسم که حسین پناهی ۳ سال تو حوزه قم درس

می خونده. همیشه دلم می خواست بدونم تو سر این آدم چی می گذره؟ کتاب دومم که نامه های یغما

گلروئی به خانم رنگین کمان در طول یک سال بود که هم مضمون عاشقانه داره هم تو اون نامه ها از

خیلی مسائل دیگه حرف زده، بعد از این یک سالم این دو نفر به قول خود گلروئی همخونه و هم چراغ

می شن. آخرشم که دوباره "روی ماه خداوند رو ببوس" خوندم البته نه کامل. همیشه از خوندن این کتاب

حال خوبی پیدا می کردم. باید برم انقلاب یه سری کتاب بخرم ولی نمی دونم چی و از چه نویسنده ای.

صبح اول وقت یکی از همکاران محترم زنگ زدن از پشت تلفن آهنگ ساسی مانکنو واسه من خوندن

(البته کار اداری داشت ولی این همکارم عاشق اذیت کردنه و می دونه من از این آهنگا بدم می یاد به

قول خودشم خدا نکنه از کسی نقطه ضعف گیر بیاره) می گم: من چی کار کنم از دست شما؟ خونه که

برادری به صورت یک نفس این آهنگارو به خورد من می ده اینجا هم شما راحت نمی ذارید آدمو. خنده

شیطانی می کنه که: می تونیم، می کنیم، حرفیه؟ اختیار دارید، راحت باشید شما.

ما در حال برنامه ریزی به سر می بریم از سه شنبه هفته پیش برای رفتن به شمال در روزهای ۲۱ تا ۲۳.

هفت نفر از خانم های اداره با دو تا دخمل کوچکولوشون. پیگیرترین نفر هم منم. همه کارام به عهده منه

(خوبه من از همتون کوچیکترم همه کارارو می ندازین رو دوش من، نمی گین بچم خرابکاری می کنم یه

وقت؟) سعی می کنم مثبت اندیش باشم که حتما" این دفعه طبق برنامه پیش خواهیم رفت و این سفر

کنسل نمی شه، امیدوارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط خانمي  |